تبليغاتX
زورتاک

 
        

                         

" لب ها می لرزند . شب  می تپد . جنگل نفس می کشد. پروای ِچه داری ؟ مرا در شب بازوانت سفر ده ...
انگشتان شبانه ات را می فشارم  و باد ٬ شقایق ِدور دست را پرپر می کند. 
 به سقف جنگل می نگری : ستارگان در خیسی چشمانت می دوند.
 بی اشک ، چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست. 
 دستانت را می گشایی ، گره ی  تاریکی  می گشاید. لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد. 
 می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند. 
 بیا با جاده ی پیوستگی برویم.
 خزندگان در خوابند. دروازه  ی  ابدیت  باز است . آفتابی شویم.  چشمان را بسپاریم ، که مهتاب  آشنایی فرود آمد. 
 لبان را گم  کنیم ، که صدا نابهنگام است.
 در خواب  درختان  نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد.  باد می شکند . شب راکد می ماند. جنگل از تپش  می افتد.  جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت میرود ...  "

     

  سهراب سپهری

 

 

پ.ن :  د  ر م ا ت و س ت د

 

 

+  85/04/28   ساعت     0   کوچک  |