
" لب ها می لرزند . شب می تپد . جنگل نفس می کشد. پروای ِچه داری ؟ مرا در شب بازوانت سفر ده ...
انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد ٬ شقایق ِدور دست را پرپر می کند.
به سقف جنگل می نگری : ستارگان در خیسی چشمانت می دوند.
بی اشک ، چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست.
دستانت را می گشایی ، گره ی تاریکی می گشاید. لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد.
می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند.
بیا با جاده ی پیوستگی برویم.
خزندگان در خوابند. دروازه ی ابدیت باز است . آفتابی شویم. چشمان را بسپاریم ، که مهتاب آشنایی فرود آمد.
لبان را گم کنیم ، که صدا نابهنگام است.
در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد. باد می شکند . شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد. جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت میرود ... "
سهراب سپهری
پ.ن : د ر م ا ت و س ت د