
روزهایی که گذشت پُر از خالی شدن هایی بود که شاید تصور نبودن این پُری ها ٬ خالی ترم می کرد ...
حاصل این همه دگرگونی سکوتی بود که مرا مجبور به خواندن و شنیدن و دم نزدن میکرد .
خاموشی ِ مطلق ...
آمدید ٬ خواندید و نوشتید اما تنها خاموشی نصیبتان بود و شاید چند خطی که نشان دهد فراموش نشده اید٬ که فراموش نشده ام ٬ که هنوز خانه هایتان را به یاد دارم و آرامشی که هر روز از دیدارتان نصیبم می شد را از یاد نبرده ام ...
سوده ی دوست داشتنی... دست های پفکیت را خواندم و هیچ نگفتم . فکر می کردم برای نوشتن حتی یک جمله ٬ شادی ای باید ٬ تا جوابگوی بزرگی روحت که با پاکی دنیای کودکی گره میزنی و لبخند را مهمانمان می کنی ٬ باشد ... که نبود !
عقده ی مهربان و خالی از هر نامهربانی ... که تو شاید قسمت بزرگی از حال من را ٬چه از زبان خودت و یا با نقل قول هایت برایم تداعی می کنی . گفتم بنویس و آنقدر مهربان بودی که دلم می خواهد فکر کنم که دلیل نوشتنت من بوده ام . نوشتی ٬ خواندم . اما سکوت تمام حرفم بود برای شرح حالی که از روزانه های من نوشتی و تو فکر کردی که خدای ناکرده کدورتی ست که نمی خوانمت . از همین جا می گویم ... چندین و چندبار ٬ روزانه ٬ زندگیم را در نوشته هایت جستجو می کنم رفیق (:
سیمرغ عزیز که نمیشناسمت و نمیدانم کیستی اما آنقدر ظریف می نویسی که نوشته هایت را برای دل خودم از بر می کنم . همیشه تو مهمان خانه ام بوده ای و من کمتر قدر دانسته ام ... ببخش و باز هم بیا (:
هپروت ٬ تویی که می گویی و می خواهی که همه با هم باشیم و متحد (: که بیاموزیم خوب بودن و خوب زیستن را .. ب ب خ ش که شاگرد خوبی نبودم (: سعی می کنم ذهنیتم را با نوشته هایت آشتی دهم ...
تیگلاط ... شاهزاده ای که می پندارد واگویه هایش بر دلی حکومت نمی کند اما من با همه کوچکی٬ دل نوشته هایت را باور دارم و یک به یک دنبال می کنم ...می آیم ٬ می خوانم ٬ نمی نویسم و تو گاه به گاه در تایید دل نوشته هایم می نویسی : هووم ... که من همین را هم نمی نویسم اما تو باز می نویسی... م م ن و ن (:
شادی عزیزم که می نوشت و می گوید که دیگر نمی نویسد ... دختری سرشار از احساس که اگر رفتنش درست باشد یکی از بهترین ها را ٬ حداقل از من ٬ دریغ کرده است ... خیلی وقت بود که در جواب نوشته های پر از احساست چیزی ننوشته بودم و زمانی نوشتم که تو رفته بودی ...
تنهای آشنا (: برای تک تک لحظاتی که تنهاییت را با من قسمت کردی ممنونم (: باز هم بیا تابنویسیم و کمک کنیم و تنها نمانیم (:
بچه مخفی که مدت هاست از قلمش غافل شده ام که تحمل نیش های طنز گونه اش را نداشتم و صد البته توانایی پاسخ را هم !
دانیال عزیز که مدت ها نمی نوشتی و من برای بازگشتت لحظه شماری می کردم تا بیایی ٬ بنویسی و لبریز از نور شوم اما هنگامی آمدی که من رو به خاموشی بودم و تنها می خواندم . دانیال عزیز ... بسیار خواندمت و کمترین ایده را برایت یادگار گذاشتم که توانایی و قلمت راه را بر هر ایده ای از جانب من می بست اما تو آنقدر مهربان بودی که همیشه برایم نوشتی و بهترین ها را یادگار گذاشتی ... خوشحالم که بازگشتت ٬ درس ها به من آموخت (:
الف رهگذر٬ رهگذری که همیشه مسیرش را طوری انتخاب می کند که من بدانم خانه ام را به یاد دارد و با مهربانی اش ٬ به یادم هست . هر بار که به خانه ات آمدم خواندم و رفتم و وقتی بازگشتم که اثری از خانه ات نبود ... هر بار پس از خانه تکانیت رسیدم و با خود عهد کردم که در فرصت بعد ٬ حداقل جمله ای بنویسم که بدانی که می آیم ... اما دریغ ! م ی ب خ ش ی ؟
آرش خوب و همراه که هیچ گاه تنهایم نگذاشته و امیدوارم که همیشه همینطور مهربان بماند (: ورق پاره هایت را می خوانم و سعی می کنم بفهمم که در درونت چه می گذرد اما ... زهی خیال ب ا ط ل ... سکوت می کنم و تو از من دلگیر میشوی ... تو هم ب ب خ ش ... خُب ؟
صدف ِ با اراده و خورشید روزهای تنهایی... مثل همیشه با قدرت بمان و بتاب که به گرمای بودنت سخت نیازمندم ...
پیروی از جنس احساس که مدت زیادی نیست مهمان گلدانم شده اما در همین مدت کوتاه روحم را با نوشته های لطیف و پر احساسش ٬ حساس تر می کند ... خوشحالم که می شناسمت و نوشته هایت را از کوچک ٬ دریغ نمی کنی (:
روسری آبیِ من ... بانوی عشق و سر زندگی (: آنقدر دیر به دیر یادی از دوستان قدیم می کنی که خدا را شکر شرمنده ات نیستم ... اما دلم نیامد از همه بنویسم و از تو نامی نبرم که دوستت دارم و می دانم همیشه به پاکی و سرزندگی رنگ روسریت می مانی ... خوابهات اناری (:
علی ِ نازنین ٬ شاید تو تنها کسی باشی که علت گم شدنم در دنیایی از سکوت را درک کنی و نبودنم را به حساب سهل انگاریم نگذاری که تو خود از جنس سکوتی ... می نویسی آرام و نجوا می کنی سکوت را لحظه به لحظه ... با قلمی که بارها به روان بودنش غبطه خورده ام و افسوس که چرا نمی توانم به همین زیبایی برایت بنویسم ... یادت هست می گفتم دو باره و سه باره و چندین باره باید بخوانمت ... دلیلش این بود ! (:
هدیه ٬ دوست که نه ... گرچه لیاقتش را ندارم اما می خواهم بگویم خواهر ... مهربان و دلسوز با نوشته هایی مملو از نکته های ظریف (: برای همه چیز ممنون خ و ا ه ر ی (:
شهرزاد ِ همیشگی و مهربانم که قلب قشنگی دارد و یک دنیا دوستش دارم و با همه احساسش برایم می نویسد ... دوست دارم شزی (:
قاصدک ِ دل خسته که دلتنگی هایت را به فراموشی سپردی و دل خستگی ها برایت ماند ... ممنون که تنهایم نمی گذاری و خانه ام را با همه ی کوتاهی هایم به یاد داری ...
زبان مادری ٬ دختری سرشار از احساس ها و عواطف ناب که رنگ ها را به بازی می گیرد و میداند این بازی را چگونه به نفع خود تمام کند ... خیلی وقت است که دلم برای نوشته هایت تنگ شده اما انقدر عمیق می نویسی که جایز نبود سرسری می خواندمت ... برای جبران کوتاهی هایم هنوز فرصت هست بانو ؟ (:
یاسمن خنده رو و دوست داشتنی ... ممنون که فراموشم نمی کنی و همیشه شادی را به خانه ام می آوری و ببخش که دیر به دیر به خانه ات آمده ام ...
سارای خوبم (: نوشته ها و داستانهایت را نه یکبار که چندین و چند بار می خوانم و می دانم بهترین هستی و بهترین خواهی ماند ... مهربانی ات را هیچ گاه فراموش نمی کنم ...انقدر دوستت دارم که هر کجا و برای هر کسی نوشته باشی ٬ آن نوشته را هم چندین بار می خوانم ٬ شاید بیشتر از تو بیاموزم ...اگر گاهی برایت ننوشتم دلیل بر نخواندنم نبوده و نیست ... در مقابلت سکوت کرده ام چون چاره ای نداشته ام (:
مهزاد ... با تمام سرزندگی و جنب و جوشت دنیای مرگ را خیلی خیلی عالی نشانم دادی ... هر بار که آمدم بیشتر ترسیدم و بیستر به فکر فرو رفتم ... عاشقانه هایت بوی مرگ میداد اما نه از جنس ِ نیستی که از جنس ِ جاودانگی ... همیشه حضورت را حس کردم و دلم می خواهد به اندازه ی تو خوب باشم و مهربان ... امیدی ست محال٬ نه ؟
دجاوو ... کم می شناسمت یا شاید اصلآ نشناسمت ... می گویی زمانی با هم دوست بوده ایم اما الان فقط تلافی می کنیم ... نه ! موافق نیستم . من می خوانم اما نمی نویسم ... دلم می خواهد ذهنم پرواز کند و بفهمد منظورت از نوشته هایت چیست که امروز فهمیدم تو این را نمی خواهی (:
ننوشتنم دلیل بر نخواندنم نیست ...تو نیز ب ب خ ش
پر که همیشه شاخه گلی به همراه دارد و با وجود همه بی وفایی و سهل انگاری همیشه شرمنده ام کرده است ... باز هم حواس پرتی کار دستم داد دوست همیشگی ِ کوچک ... باید ببخشی (خودت می دانی چه می گویم ) بنویس بخشیدی که منتظرم ...
داداشی کولی عزیز ... خیلی وقت نیست که به اینجا کوچ کرده ای و خوشبختانه همسایه ام شده ای ...همیشه با مهربانی برایم می نویسی و من حس می کنم سال هاست داداشی ِ من هستی (:
فراموشم نکن حتی اگر خواهر ِ خوبی نیستم ... قول ؟
پ.ن ۱ : و این بود حرف هایی که ناشی از خاموشی و سکوتِ این چند وقته بوده است ... عذر ِ تقصیر !
پ.ن ۲ : اگر کسی را جا گذاشته ام بگذارید به حساب کوچک بودن ِ کوچک (:
مطمئنآ خیلی از دوستان را فراموش کرده ام . این پست را هر روز کامل تر می کنم ...
