
مدتی ست کور رنگ شده ام . روزها دنیا را سیاه و سفید ٬ شب ها خواب های رنگی می بینم ! دلم بیشتر از آنکه برای تو ٬ برای رنگ ها تنگ شده است .
مگر نه اینکه تو خودت ٬ برای من ٬ من ِ آشفته ٬ دنیایی رنگ هدیه آوردی ؟!
راستش را بخواهی دلم رنگ تو را می خواهد ...
برایم فرق نمی کند یک رنگ باشی یا هزار رنگ ... فقط رنگ تو ٬ الباقی هر چه باشد ٬ باشد !
دلم بهانه میگیرد . . .
کمدی با چهار کشو یادت هست ؟
کشوی آخر را پر از کلاف های رنگی کرده ام . پُر شد ! پس می آیی ... (:
و من این نخ فاصله را آنقدر گره میزنم تا در آخر ٬ فاصله میان من و تو ٬ تنها یک گلوله نخ باشد به بزرگیه یک کلاف با گره های کور !
دو سر این فاصله که من باشم و تو ٬ چه گره ی کوری بسازیم ... (:
پ.ن : جای گره ها ٬ اولش درد دارد . ص ب و ر باش ...