تبليغاتX
زورتاک

 
 

 

Image hosting by TinyPic 

آن کُمُد را به نیت تو خریدم ٬ یادت هست ؟ به نیت چهارمین روز بهار با چهار کشو ...
بهانه میگرفتم که نمیشد چهاردهمین روز بهار پیدایت میکردم ؟ آن وقت جای بیشتری برای از تو پُر شدن داشتم ...
یادت هست ؟
اولین کشو را  گُلی نامیدیم . گلبرگ های نرگس زمستان و رُز تابستانی را که دست هایت با سخاوت نثارم میکردند ٬ آنجا پرپر میکردم ...
دومی را به یاد تمام نامه هایی که  شبانه برایت مینوشتم و از سر ِشرم هیچ وقت مجالت ندادم بخوانی ٬ گُناهی صدا میکردم  .
سومی را صدفی می خواندیم ... پُر از گوش ماهی ها و صدف هایی بود  که از ساحل جنوب برایم آورده بودی .. تنها  باری که ت ن ه ا  یم  گذاشتی .
یادت هست ؟
برای چهارمی نامی نگذاشتیم ... گفته بودم درونش را  از  دوریمان پُر می کنم ٬ هر وقت پُر شد برای 
ه م ی ش ه  کنارم خواهی بود  ... 
گاهی فکر میکنم چطور دلت آمد آنهمه دوری را در آن کشو ی کوچک  ح ب س  کنی  ؟!
شاید فکر میکردم  وسعت تمام دوری من و تو همان چند روز سفرت به جنوب بود و بس ...


آ خ ر ی ن   باری که دیدمت را   ه ی چ   گاه فراموش نمی کنم ...
لباست سبز بود ...
درست همرنگ دیوارهای آن چهار دیواری ...
چشمانم از دیدنت سیر نمیشد . هر کاری کردم که این گره ی کور ِ میان چشمانمان باز شود نتواستم .
خدا خودش کمکان کرد و چشمانم خود به خود بسته شد ...

چ ش م  که باز کردم ٬ دیگر نبودی ...

فردای آن روز تمام گلبرگ ها ٬ نامه ها و گوش ماهی ها را کنارت دفن کردم  .  تحمل هیچ کدامشان را نداشتم  . اما تو  بگو ...

 کشوی   آ خ ر   را  چطور  خالی کنم  ؟

 

+  84/11/09   ساعت     0   کوچک  |