
آن کُمُد را به نیت تو خریدم ٬ یادت هست ؟ به نیت چهارمین روز بهار با چهار کشو ...
بهانه میگرفتم که نمیشد چهاردهمین روز بهار پیدایت میکردم ؟ آن وقت جای بیشتری برای از تو پُر شدن داشتم ...
یادت هست ؟
اولین کشو را گُلی نامیدیم . گلبرگ های نرگس زمستان و رُز تابستانی را که دست هایت با سخاوت نثارم میکردند ٬ آنجا پرپر میکردم ...
دومی را به یاد تمام نامه هایی که شبانه برایت مینوشتم و از سر ِشرم هیچ وقت مجالت ندادم بخوانی ٬ گُناهی صدا میکردم .
سومی را صدفی می خواندیم ... پُر از گوش ماهی ها و صدف هایی بود که از ساحل جنوب برایم آورده بودی .. تنها باری که ت ن ه ا یم گذاشتی .
یادت هست ؟
برای چهارمی نامی نگذاشتیم ... گفته بودم درونش را از دوریمان پُر می کنم ٬ هر وقت پُر شد برای
ه م ی ش ه کنارم خواهی بود ...
گاهی فکر میکنم چطور دلت آمد آنهمه دوری را در آن کشو ی کوچک ح ب س کنی ؟!
شاید فکر میکردم وسعت تمام دوری من و تو همان چند روز سفرت به جنوب بود و بس ...
آ خ ر ی ن باری که دیدمت را ه ی چ گاه فراموش نمی کنم ...
لباست سبز بود ...
درست همرنگ دیوارهای آن چهار دیواری ...
چشمانم از دیدنت سیر نمیشد . هر کاری کردم که این گره ی کور ِ میان چشمانمان باز شود نتواستم .
خدا خودش کمکان کرد و چشمانم خود به خود بسته شد ...
چ ش م که باز کردم ٬ دیگر نبودی ...
فردای آن روز تمام گلبرگ ها ٬ نامه ها و گوش ماهی ها را کنارت دفن کردم . تحمل هیچ کدامشان را نداشتم . اما تو بگو ...
کشوی آ خ ر را چطور خالی کنم ؟