
آن روز عصر٬ قبل از غروب خورشید سرد زمستان ٬ کبریتی را با احتیاط انتخاب کرد . هم آغوشی گوگرد صورتی رنگ را با جرقه ای آبی ٬ با چشمان سیاهش بلعید ...
سوز سردی میهمان دستهایش شد !
سر برگرداند . ناخوانده نبود ... به زور خود را از شکاف پنجره به درون خانه رسانده بود !
پنجره را با سخاوتِ تمام ٬ باز کرد تا سوز کوچک تنها نماند !
ت ن ه ا یی بدترین درد است! خوب می دانست...
جرقه ی عشق آنها نیز پس از ورود ناگهانی میهمانان پیرزن بالاجبار خاموش شده بود !
از آنجا که آنها تنها یکبار عاشق میشوند و می سوزند و می سوزند و می سوزند تا نیست شوند ٬ کبریت دیگری را با احتیاط انتخاب کرد !
عشق بازیشان را به نظاره نشست ...
و آنگاه ش ع ل ه ای کوچک متولد شد !
پ.ن : سالهاست پیرزنِ ت ن ه ا ٬ به پاس این سخاوت ٬ چای گرم مینوشد !