
و او ناگاه بُرید !
بعد از این زخم های پی در پی نیاز به فشاری مضاعف نبود ! با اندک اشاره ای بُرید ...
سال ها چ ش م به راه ٬ رویا بافته و بافته بود ...
دیدی چه آسان بُرید ؟! (:
دخترکِ لوس و یکدانه ی پدر٬ سر سخت تر از تیغه ای ت ی ز ٬ می بُرَد و مستانه می خندد ...
دیگر گریه نمی کند . حاضر است به عزیز ترین هایش قسم بخورد . می دانی که خوب د ر و غ می گوید !
سال هاست هق هق گریه های کسی دلش را نلرزانده است ...
هق هقش را ه ی چ کس باور نکرد (:
میدانی که یک بار برای همیشه د ل را با دستان خودش تا مرز نیستی برد و از آن پس بُرید ...
پ.ن : د خ ت ر کِ ب ی چ ا ر ه ی س ا د ه