
فرق من و تو فقط در همین بود ٬ که تو به دنبال روح سرگردانی بودی و من به دنبال سرگردانی روحم !
خرده مگیر بر من و روح سرگردانم ! تو هم در پی همین سرگردانیش ٬ سرگردان شدی . می دانم ...
و درست از همین جا فاصله ها میان من و تو و روحمان قد کشید و رفت و رفت و رفت تا همان جا که روحم سرگردان شد !
بازی دادن سرگردانی ٬ هر چند تلخ ٬شیرین است !
فکر نکنی کلمه اش را میگویم ! نه ... صحبت از درد سرگردانیست...
کلمه اش که چیزی نمی فهمد . او هم همانقدر احمق است که تو ! تو هم نمی دانی سرگردان شده ای!خوشحالم !
تا کِی تنهایی ِ روحم را توجیه کنم و بگویم این حق تو نبود !
برایت آرزوی سرگردانی دارم ... نمیدانی چه لذتی دارد تنها نبودن !
شنیده ام ارواح را یک به یک به دنبال من آزار می دهی !
چرا ؟
روبرویت بودم . پوست گونه ات از داغی نفس های بیشماره ام می سوخت ...
گرمای تابستان را سرزنش میکردی !
برای عطش تابستانت لبانی خنک پیشکش می کردم ...
خنکای هندوانه های سرخ درون حوض را میستودی !
سرگردان بودم ٬ سرگردان تر شدم ... رفتم پیش از آنکه تب و لرز کنی !
اینها را گفتم که بدانی همسایگان خوبی پیدا کرده بودم که با آزار تو آنها را نیز گم کردم ...
لعنت به تو