تبليغاتX
زورتاک

 
  Hosted by Tinypic.com

چقدر دلم برای بچگیم تنگ شده . برای روزای تنهایی و عروسک های رنگارنگ...

عروسکایی که یا از قد خودم بلندتر ٬ یا اندازه ی کف دستم بودن !

شبایی که توی حیاط ٬ زیر درخت آلبالوی عمه میخوابیدیمو تا صبح دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده

 می خوندیم ...

شبایی که در جواب سواد داری؟ ٬  نه نه ای میگفتیم و صدای خندمون تا هفتا آسمون می رفت ...

همه چی از همون شبا شروع شد !

کسی نبود یه پس گردنی بزنه ٬ نیشگونی از روی دستت بگیره و با اخم بگه : بچه که تا این وقت شب بیدار نمیمونه !

کسی نبود که در جواب من شوکولات میخوام  ٬بگه :  بسه دیگه از صبح چهارتا شکلات خوردی !

آخ که چقدر دلم واسه درخت آلبالوی عمه تنگ شده ...

چه راحت از درخت بالا می رفتیم و چه راحت نگاه میکردن !

چه راحت شب موقع رفتن به خونه میگفتم نمیام و می گفتن باشه و بوسه ای حواله ی لٌپم می کردن ...

و چه راحت بزرگ شدم ...

من میخوام برم کلاس ٬  باشه برو ...

من میخوام اینو بخرم  ٬ باشه بخر  ...

من میخوام برم اینجا  ٬  "مکث"  ...  باشه زود برگرد ...

من میدونم تو خودتم بکشی ۱۰۰ تا یه تومنی بیشتر نداری ٬ اما من  اون لباس ۷۰۰ تومنی رو می خوام  ...

" نمی تونم  نه  بگم " ...

باشه تهیه می کنم ... 

من میخوام ...

باشه ...

درخت آلبالو بزرگ و بزرگتر شد و من هم ...

درخت آلبالو شاخ و برگ میداد و من از شاخه ای به شاخه ای می پریدم ...

درخت آلبالو میوه داد   و   میوه داد  ٬    اما  من  ...

درخت آلبالو  برای یک نمیشود  او خشکید  و  من به  تمام  تأییدهای  تو خشک شدم ...

 

پ.ن :  بهترین پدر و مادر دنیا هستی که باش  ٬  جریمه ات :  تا  خوده  خدا  بنویس  نه ...

شاید این دو حرف با تمرین برات جا بیوفته ...! 

 

+  84/09/26   ساعت     0   کوچک  |