
چقدر دلم برای بچگیم تنگ شده . برای روزای تنهایی و عروسک های رنگارنگ...
عروسکایی که یا از قد خودم بلندتر ٬ یا اندازه ی کف دستم بودن !
شبایی که توی حیاط ٬ زیر درخت آلبالوی عمه میخوابیدیمو تا صبح دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده
می خوندیم ...
شبایی که در جواب سواد داری؟ ٬ نه نه ای میگفتیم و صدای خندمون تا هفتا آسمون می رفت ...
همه چی از همون شبا شروع شد !
کسی نبود یه پس گردنی بزنه ٬ نیشگونی از روی دستت بگیره و با اخم بگه : بچه که تا این وقت شب بیدار نمیمونه !
کسی نبود که در جواب من شوکولات میخوام ٬بگه : بسه دیگه از صبح چهارتا شکلات خوردی !
آخ که چقدر دلم واسه درخت آلبالوی عمه تنگ شده ...
چه راحت از درخت بالا می رفتیم و چه راحت نگاه میکردن !
چه راحت شب موقع رفتن به خونه میگفتم نمیام و می گفتن باشه و بوسه ای حواله ی لٌپم می کردن ...
و چه راحت بزرگ شدم ...
من میخوام برم کلاس ٬ باشه برو ...
من میخوام اینو بخرم ٬ باشه بخر ...
من میخوام برم اینجا ٬ "مکث" ... باشه زود برگرد ...
من میدونم تو خودتم بکشی ۱۰۰ تا یه تومنی بیشتر نداری ٬ اما من اون لباس ۷۰۰ تومنی رو می خوام ...
" نمی تونم نه بگم " ...
باشه تهیه می کنم ...
من میخوام ...
باشه ...
درخت آلبالو بزرگ و بزرگتر شد و من هم ...
درخت آلبالو شاخ و برگ میداد و من از شاخه ای به شاخه ای می پریدم ...
درخت آلبالو میوه داد و میوه داد ٬ اما من ...
درخت آلبالو برای یک نمیشود او خشکید و من به تمام تأییدهای تو خشک شدم ...
پ.ن : بهترین پدر و مادر دنیا هستی که باش ٬ جریمه ات : تا خوده خدا بنویس نه ...
شاید این دو حرف با تمرین برات جا بیوفته ...!