
بىآرزو چه مىکنى اى دوست؟
| ـ | به ملال، |
| در خود به ملال | |
| با يکى مرده سخن مىگويم. |
شب، خامش استاده هوا
وز آخرين هياهوىِ پرندهگانِ کوچ
ديرگاهها مىگذرد.
اشکِ بىبهانهام آيا
تلخهىِ اين تالاب نيست؟
| ـ |
| |||
| به چه مىگريى؟ |
| ـ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک | |
| در من است |
به هر اندازه که بيگانهوار
به شانه برت سر نهم
سنگبارى آشناست
سنگبارى آشناست غم...
پ.ن : جگرگوشه اش را می طلبد ... چرا باور نمیکنید ؟