
خوابم نمی بره ...
صدای کشیده شدن جاروش رو زمین مثل این میمونه که با چنگال رو مغزم میکشن ...
وای چرا اینجوری شدم ؟!
یاد پارسال زمستون افتادم که ...
صبح سرد بود ٬ تخت من گرم ...
هوا ابری ٬ برفا گوله گوله ...
خشک ٬ سفید ٬ پفکی ...
به زور از تو تختم اومدم بیرون . فحشی بود که نثار تلفن و سازندش میکردم ...
اَه ! آخه ۸ صبحم وقته زنگ زدنه؟!
*بله ؟
-سلام ٬ از آندو تماس میگیرم ! میخواستم ببینم غذای دیشب چطور بود ؟
*خوب ٬ ممنون ! ( زنیکه ی روانی مردم آزار ! پول میدیم صبحم از خواب بیدارمون میکنی؟! مرده شورتونو ببرن که فرهنگ این کارا رو هم ندارین ! )
-متشکرم . خداحافظ .
* (تق ... )
اومدم پشت پنجره ببینم چقدر برف نشسته . باد میومد و برفا رو اینور اونور میبرد ...
هیچی رو زمین نشسته بود !
یهو خشکم زد ...
صورتشو با یه پارچه سفید بسته بود . دماقش کاملآ قرمز شده بود ٬ دستاش کبود ...
مُردم ... درست هم سن باباییم (بابا بزرگ) بود ...
حس انسان دوستیم گل کرد . بدو بدو لباس پوشیدم ٬ یه لیوان چایی داغ با یه قندون گذاشتم تو یه بشقاب ...
با کلی غرور که آره دمم گرم ٬ ببین من چه توپم ٬ ای ول و اینا ...
رفتم تو کوچه ...
نبود
نبود
نبود ...
انگار فقط خدا میخواست من و از تو رختخوابم بکشه بیرون ٬ بگه آدم باش !
خوابم نمی بره ...
صدای کشیده شدن جاروش رو زمین مثل این میمونه که با چنگال رو مغزم میکشن ...
پ.ن ۱ : دریغ که خدا هم با اون عظمتش نفهمید من آدم نمیشم !
پ.ن ۲ : تلفن بیسیمی هم خوب چیزیه ها !