تبليغاتX
زورتاک

 
توی روستای دور افتاده ای پسر کوچکی زندگی میکرد که با حرفهای بدش دیگران رو ناراحت می کرد .

روزی پدر پسرک جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به اون گفت : هر بار که کسی رو با  حرفات ناراحت

کردی ٬ یکی از این میخ ها رو به دیوار طویله بکوب !

روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید . پدر از اون خواست تا سعی کنه تعداد دفعاتی  که دیگران رو آزار

میده کم  کنه . پسرک تلاش کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد .

یه روز پدرش بهش پیشنهاد کرد که هر بار که تونست از کسی معذزت خواهی کنه ٬ یکی از میخ ها رو از

دیوار بیرون بیاره .

 

روزها  گذشت ...

یه روز پسرک اومد پیش پدرش و با خوشحالی گفت :  بابا٬ امروز تمام میخ ها رو از دیوار بیرون آوردم!

پدر دست پسر رو گرفت  و با هم به طویله رفتن . پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم ! کار

خوبی انجام دادی . اما به سوراخهای  دیوار نگاه کن . دیوار مثل گذشته صاف و تمیز نیست .

وقتی تو عصبانی میشی و با حرفات دیگران رو می رنجونی ٬اون حرفا هم همچین آثاری بر انسانها

میگذارن . تو می تونی چاقویی رو تو دل یه آدم فرو کنی  و اون رو بیرون بیاری٬  اما هزار بار عذر خواهی

هم  نمیتونه زخم ایجاد شده رو خوب کنه ...

 

+  84/07/04   ساعت     0   کوچک  |