
روزی پدر پسرک جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به اون گفت : هر بار که کسی رو با حرفات ناراحت
کردی ٬ یکی از این میخ ها رو به دیوار طویله بکوب !
روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید . پدر از اون خواست تا سعی کنه تعداد دفعاتی که دیگران رو آزار
میده کم کنه . پسرک تلاش کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد .
یه روز پدرش بهش پیشنهاد کرد که هر بار که تونست از کسی معذزت خواهی کنه ٬ یکی از میخ ها رو از
دیوار بیرون بیاره .
روزها گذشت ...
یه روز پسرک اومد پیش پدرش و با خوشحالی گفت : بابا٬ امروز تمام میخ ها رو از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسر رو گرفت و با هم به طویله رفتن . پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم ! کار
خوبی انجام دادی . اما به سوراخهای دیوار نگاه کن . دیوار مثل گذشته صاف و تمیز نیست .
وقتی تو عصبانی میشی و با حرفات دیگران رو می رنجونی ٬اون حرفا هم همچین آثاری بر انسانها
میگذارن . تو می تونی چاقویی رو تو دل یه آدم فرو کنی و اون رو بیرون بیاری٬ اما هزار بار عذر خواهی
هم نمیتونه زخم ایجاد شده رو خوب کنه ...