
راستش رو بخوای اومدم فقط یکم بنویسم و برم .
سال های سال دخترکی بود که همچین شبی با ذوق اینکه فردا کادوی روز پدر رو به باباش میده ٬خوابش می برد.
امسال اولین سالیه که دخترک نیست . دو سه ماهی میشه که واسه همیشه بابا و داداشیش رو تنها گذاشته و رفته . این اولین روز پدریه که بابا از دختر کوچولوش هدیه ای نمیگیره . توی خونه ای که عطر مادر و همسری نیست ٬ این اولین باریه که بابا حتی بدون یه بوس کوچولو از تو فقط اشک میریزه ...
بیتا گلی ٬ خانوم خوشگلی ٬ چجوری تونستی بری؟ میدونم دلت اینجاست. پیش بابا و بردیا ... میدونم دلت می خواد بازم بغلش کنی و ببوسیش و کادوش رو بدی ...
میدونم میدونی بابات خیلی تنهاست ...
کاش می شد برگردی ...