
سال های حیرانی که تمام شد جانی تازه گرفت . باوری تازه که رگ هایش را می سوزاند . جریانی تازه در رگ هایی آمده بود که کمی قبل تر به مردابی می مانست !
بستن چشم ها و گرفتن دست ها و راه رفتن روی لبه ایی باریک که معلوم نبود به کدام سمت سقوط خواهی کرد ! پرتگاهی عمیق یا...
رفتن و رفتن و خواستن !
اما !
مگر این اما ی لعنتی تنهایت می گذارد ؟! اما اما اما !
پ.ن : پوچ