
ناوارد که باشی و غریب ٬هرچقدر هم که بگردی ٬ نمی توانی کلید برق را از زیر پاپیتال های حیاط مامان گُلی پیدا کنی ... مامان گلی اولین بوته را درست روز تولد هفت سالگی ِ من کاشته بود تا هرچه من بزرگتر می شوم برگ ها دیوار رابپوشانند و خشت های نم خورده ی خانه ی قدیمی٬ گذر ِ عمر را یادش نیاورند ... الان که فکر می کنم مامان گُلی از من هم گیج تر بود ! گیرم مامان گُلی دیوار را قایم می کردی ! با من چه می کردی که روز به روز بزرگتر می شدم و تلخ تر ...
هیچ وقت یادم نمی رود ... اولین هدیه ی مامان گلی برای روز تولد من نهال اناری بود که هر دو باهم کاشتیم تا روزها که مدرسه بودم مامان گُلی مراقبش باشد ...
من بزرگتر شدم و بزرگتر و مامان گلی کوچک تر و کوچک تر ... نهال انار درخت بزرگی شد و مامان گُلی روز به روز تُردتر و شکننده تر ...
اولین میوه ی انار که آمد مامان گُلی رفت ...
امروز ۸ سال است که نیستی ... اولین انار امسال را ببین مامان گُلی (: