

بالای یکی از همین تپه ها ٬ یکی از همین شبا ٬ آدمی تا مرز جنون می ره و بر نمی گرده ! دور از هر چی هیاهو که می بینی ٬ بدون هیچ واهمه و خاطره ای ٬ آدمی جون میده که هنوز ٬ پشت سرش ٬ چشم هایی هراسون ٬ چشم به راهشن ! من می دونم ٬ اگه ماه بیرون نیاد ٬ دیوونه همیشه اینجا می مونه ... اما من می خوام ماه بیاد ٬ دیوونه بره ٬ حیرونیش رو تو همه قصه ها بنویسن ...!
پ.ن :

من خستم خیلی زیاد خیلی زیاد خیلی زیاد ...
تو همه چی کم آوردم کم آوردم کم آوردم ...
رگ های سرم رو تک تک حس می کنم ٬ دونه به دونش رو ...
کم حوصلم . تنهام . کم حوصلم . تنهام . کم حوصلم . تنهام ...
همه چی تکراری ٬ همه چی کسل کننده ٬ همه چی بی روح ...
آدما یک دست سیاه !
خدا خستم ... چند بار باید بگم ؟! خوابی یا نمی شنوی ؟!
خ س ت م بفهم !
"چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است اما کسی نبود ... "
پ.ن : نمی فهمه !