تبليغاتX
زورتاک

 
 

 

 

می دانم ...
عاقبت روزی دلِ سنگ ِ من نیز مغلوب دلِ کاغذیت می شود ...
هیچ نترس !
پیش تر ها سنگ آنقدر با قیچی
 ِ روزگار کلنجار رفته ٬ که تو را هیچ گزندی نخواهد بود ...

 

+  85/02/23   ساعت     0   کوچک  | 

 

 

 

 خیره می شوی ٬ همه ی عمر رفته را در چشمانت می بینم . همه رویاهای نیم بافته ٬ آینده ی نیامده و سیاه شده ...
نگاه می کنی  ٬ نتیجه می گیرم ...
نگاه می کنی ٬ پلک نمی زنی ٬ خیره می شوی ٬ تمام می شوم ...
عاری از هر گناه ٬ آلوده ترین می شوم . . .
کور می شوی ٬ می خندم .


 

+  85/02/15   ساعت     0   کوچک  | 

 

 

دیگر امیدی ندارم . خدا هم می داند .خدا هم  همین چند لحظه ی پیش به من خندید .

ـ دخترک ! فکر می کنی پنجره را تا آخر باز کنی فرقی می کند ؟ پرده را تا جایی که ممکن است کنار بزنی ٬ چیزی عوض می شود ؟!      هوا همان هواست ... روزها هم !
د ل م تنگ است ...
چندبار هستی من نذر بازگشتت شود ٬ بازمی گردی ؟ می دانم نمی آیی و من همچنان لبخند بر لب٬ منتظر بازنیامدنت م ی م ا ن م ... 
همه ی انتظار٬ با امید معنا می شود و انتظار ِ من کمالِ نا امیدی ست ...

راست می گوید ... پنجره را باید بست . نور  وصله ی ناجوری می شود در بزم ِ نا امیدیِ من ...

" تَرکه ی عقل بالا رفت و محکم ... از ترس چشمانم را بستم . گفت روزی هزاربار ٬ بر صفحه ی دل بنویس : میان بود و نبودش ٬ تنها یک حرف فاصله است !
به همین سادگی !
و من ... روز و شب جریمه ی سنگین ِ رفتنت را پرداختم ! و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد ٬ کسی نفهمید که از "ب" بودنت تا "ن" نبودنت ٬ فاصله تا بی نهایت بود ..."
 

 

+  85/02/09   ساعت     0   کوچک  |