
من از این تنهایی می ترسم . من از همه چیز و همه کس می ترسم . پاهایم برای ایستادن جای پایی امن و محکم می خواهد . من می ترسم که بگویم می ترسم !
پ.ن : این روزا به این جمله نیاز دارم. فقط یه جمله ! بهم بگو : داری چیکار میکنی کم و کسری نداری که ؟ یه وقت نترسی ها ! من پشتتم برو جلو...
[ پ.ن از وبلاگ اطاق خالی ( دقیقآ همون چیزی که برای پ.ن کم داشتم !) ]
پ.ن : هیچ تولدی دلیل بر مرگ دیگری نیست !
برای محو کردنش لکه ی کوچکی را بهانه کردند٬ هرچند که آن لکه ٬ همانقدر ارج داشت٬ که جانِ جانداری ...
پ.ن : طفلک ... نه مهلت دادند مادر شود و نه صبحانه ای لذیذ !
خواب میبینم که خوابیم . کسی ما را به سوی خوشبختی میبَرَد ٬ چشم بسته ...
تو اصرار داری که بیدار شویم ٬ من نمی خواهم ! آنقدر دستانت را در دستانم می گیرم تا خواب تر شوی . آنگاه چشم باز می کنم و می بینم ٬ از نصیبِ بخت ٬ بی نصیب مانده ایم ...
به همین راحتی (:
پ.ن : آهنگ از وبلاگ دنیای من
و من دیگر بار و دیگر بار ٬ این سیب سرنوشت را به هوا پرتاب می کنم ...
کسی چه می داند . شاید روزی سیب هایمان ٬ در آستانه ی سقوط ٬ همسفر شوند !
آرام باش . اینجایم ... درست همین بغل . چشم هایت برایم کافیست . چیزی نگو . خاموش ...
دیگر دردی نخواهی داشت که همه را قبل این کشیده ای ... و من اینجایم که بگویم : محکمی (:
آرام باش . اینجایم ... درست همین بغل . چشم هایت برایم کافیست . چیزی نگو . خاموش ...
دیگر بغضی نمی آید که همه را قبل این فرو داده ای ... و من اینجایم که بگویم : صبوری (:
آرام باش . اینجایم ... درست همین بغل . چشم هایت برایم کافیست . چیزی نگو . خاموش ...
دیگر تنهایی را نخواهی دید که همه را قبل این زندگی کرده ای و من اینجایم که بگویم : وفادارترینی (:
آرام باش . اینجایم ... درست همین بغل . چشم هایت برایم کافیست . چیزی نگو . خاموش ...
آرام باش . اینجایم ... درست همین بغل . چشم هایت برایم کافیست . چیزی نگو . خاموش ...
آرام باش . اینجایم ... درست همین بغل . چشم هایت برایم کافیست . چیزی نگو . خاموش ...
آرام باش . اینجایم ... درست همین بغل . چشم هایت برایم کافیست . چیزی نگو . خاموش ...