
یه سری پله ها هستن که هیچ وقت ممکنه به کار نیان ٬ مثل پله های اضطراری ...
یه سری پله ها هستن که مشتاقانه ازشون استفاده میشه ٬ مثل پله برقی !
یه سری پله ها هستن که با اکراه ازشون استفاده میشه ٬ مثل پله های یه ساختمون هفت طبقه ی آسانسور خراب !
یه سری پله ها هستن که دو تا یکی ازشون استفاده میشه ٬ مثل پله های توالت !
یه سری پله ها هستن که ...
یه سری پله ها هستن که ...
یه سری پله ها هستن که ...
یه سری پله ها هستن که میشن پله ی موفقیت من و تو ٬ ممکنه هر چیزی توی این راه پله بشه حتی
ش ا ن ه ها...
پ.ن : به نظرت فرقی می کنه از این پله ها بالا بری یا پایین بیای ؟!
چقدر دلم برای بچگیم تنگ شده . برای روزای تنهایی و عروسک های رنگارنگ...
عروسکایی که یا از قد خودم بلندتر ٬ یا اندازه ی کف دستم بودن !
شبایی که توی حیاط ٬ زیر درخت آلبالوی عمه میخوابیدیمو تا صبح دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده
می خوندیم ...
شبایی که در جواب سواد داری؟ ٬ نه نه ای میگفتیم و صدای خندمون تا هفتا آسمون می رفت ...
همه چی از همون شبا شروع شد !
کسی نبود یه پس گردنی بزنه ٬ نیشگونی از روی دستت بگیره و با اخم بگه : بچه که تا این وقت شب بیدار نمیمونه !
کسی نبود که در جواب من شوکولات میخوام ٬بگه : بسه دیگه از صبح چهارتا شکلات خوردی !
آخ که چقدر دلم واسه درخت آلبالوی عمه تنگ شده ...
چه راحت از درخت بالا می رفتیم و چه راحت نگاه میکردن !
چه راحت شب موقع رفتن به خونه میگفتم نمیام و می گفتن باشه و بوسه ای حواله ی لٌپم می کردن ...
و چه راحت بزرگ شدم ...
من میخوام برم کلاس ٬ باشه برو ...
من میخوام اینو بخرم ٬ باشه بخر ...
من میخوام برم اینجا ٬ "مکث" ... باشه زود برگرد ...
من میدونم تو خودتم بکشی ۱۰۰ تا یه تومنی بیشتر نداری ٬ اما من اون لباس ۷۰۰ تومنی رو می خوام ...
" نمی تونم نه بگم " ...
باشه تهیه می کنم ...
من میخوام ...
باشه ...
درخت آلبالو بزرگ و بزرگتر شد و من هم ...
درخت آلبالو شاخ و برگ میداد و من از شاخه ای به شاخه ای می پریدم ...
درخت آلبالو میوه داد و میوه داد ٬ اما من ...
درخت آلبالو برای یک نمیشود او خشکید و من به تمام تأییدهای تو خشک شدم ...
پ.ن : بهترین پدر و مادر دنیا هستی که باش ٬ جریمه ات : تا خوده خدا بنویس نه ...
شاید این دو حرف با تمرین برات جا بیوفته ...!
روزي الاغ يك مزرعه دار داخل چاهي افتاد و شروع كرد به سرو صدا كردن .
صاحب الاغ كه نميدانست چگونه الاغ را از چاه بيرون بكشد، بعد از مدتي فكر كردن با خود گفت:
« چاه كه آب ندارد و در نهايت بايد پر شود. الاغ هم كه پير است بنابر اين بيرون آوردن الاغ هيچ سودي ندارد». صاحب الاغ تصميم خود را گرفته بود، از جا بلند شد و به سراغ همسايگانش رفت و از آنها خواست تا در پر كردن چاه به او كمك كنند تا الاغ بيچاره بيشتر از آن عذاب نكشد.
هر كدام از همسايگان نيز با بيلي در دست شروع به ريختن خاك به درون چاه كردند.
با ريخته شدن خاك به درون چاه الاغ شروع به بيقراري كرد و خود را به ديوارههاي چاه ميزد و با صداي بلندي عر و عر ميكرد. اما بعد از مدتي ديگر صدايي از الاغ نيامد. چه اتفاقي افتاده بود، آيا الاغ بيچاره واقعاً زنده به گور شده بود يا قضيه چيز ديگري بود.. صاحب الاغ وقتي ديگر صداي الاغش را نشنيد
به درون چاه نگاه كرد و در كمال تعجب ديد هر بار كه خاك به چاه ريخته ميشود الاغ خاك را از پشت خود ميتكاند و روي آن ميايستد. با اين كار الاغ توانست با تكاندن خاك از روي خود و ايستادن روي لايههاي جديد خاك به دهانهء چاه برسد و موجب شگفتي صاحب خود و همسايگان شود.
انسان هم در زندگي با مشكلات و مسايل (همان خاكي كه روي الاغ ريخته ميشد) زيادي روبرو ميشود. اما كسي از اين مشكلات سربلند و پيروز بيرون ميآيد كه نگذارد آنها او را از پاي درآروند
و زندگي را براي او مختل كنند. انساني پيروز است كه از مشكلات به نفع خود استفاده كند و با غلبه بر مشكلات (ايستادن روي خاك) راه نجات خود را پيدا كند.
همهء ما از چاه مشكلات نه با دست روي دست گذاشتن و تماشاي زنده به گور شدن خود، بلكه با تسليم نشدن در برابر آنها رهايي مييابيم و به زندگاني پر نشاط و موفقي دست پيدا ميكنيم.
پ.ن ۱: تکبیر!
پ.ن ۲: دوست عزیزی( ! ) چند وقتیه منو با نظراتشون شرمنده میکنن ! به اسم بقیه دوستان برام کامنت میذارن و احتمالآ بر عکس هم ! از همینجا میخواستم ازشون تشکر کنم و این توجهی رو که وبلاگ من مبذول میدارن رو پاس بنهم ( همون!!! )
اون شبی که مطلب قبلی رو پست کردم تعداد بازدید کننده ها یا بهتر بگم بازدید کننده ی عزیز به حدی زیاد بود که من ذوق مرگ شدم ! بسیار جالب بود که ساعت ۳ نصف شب صف طویلی از بازدید کننده ها پشت وبلاگ من تشکیل شده بود و تند و تند کامنت بود که به اسمهای مختلف ( متاسفانه اسامی دوستان وبلاگ نویس من ) ارسال میشد ! ناشکری نمیکنم اما برادر من ٬ قلب من ضعیفه ! یکم رعایت کن !
و مبنی بر کامنت دوست عزیزی که فرموده بودند " ثبت نظر بعد از صلاح دید به نظر من خلاف اصول دموکراسیه" باید عرض کنم که دموکراسی زمانی معنی پیدا میکنه که هر شهروندی حد خودشو بدونه و بفهمه چه کاری انجام میده ! برداشتن کامنت و شرطی کردنش کاملآ لازم بود چون پای دیگران و عقایدشون در میون بود !
و در پایان نظرتون رو جلب میکنم به یکی از شاهکارهای دوست گرام :
پ.ن ۳ : آهنگ در حال پخش از سایت عاقلانه
خانه ام آتش
گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها
را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز
میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم
فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این
آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب
رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که
پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز
بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان
ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم
فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر
و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می
کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان
همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ
سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر
بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد
...
فریاد با صدای استاد اخوان
فریاد با صدای استاد شجریان
بىآرزو چه مىکنى اى دوست؟
| ـ | به ملال، |
| در خود به ملال | |
| با يکى مرده سخن مىگويم. |
شب، خامش استاده هوا
وز آخرين هياهوىِ پرندهگانِ کوچ
ديرگاهها مىگذرد.
اشکِ بىبهانهام آيا
تلخهىِ اين تالاب نيست؟
| ـ |
| |||
| به چه مىگريى؟ |
| ـ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک | |
| در من است |
به هر اندازه که بيگانهوار
به شانه برت سر نهم
سنگبارى آشناست
سنگبارى آشناست غم...
پ.ن : جگرگوشه اش را می طلبد ... چرا باور نمیکنید ؟
خوابم نمی بره ...
صدای کشیده شدن جاروش رو زمین مثل این میمونه که با چنگال رو مغزم میکشن ...
وای چرا اینجوری شدم ؟!
یاد پارسال زمستون افتادم که ...
صبح سرد بود ٬ تخت من گرم ...
هوا ابری ٬ برفا گوله گوله ...
خشک ٬ سفید ٬ پفکی ...
به زور از تو تختم اومدم بیرون . فحشی بود که نثار تلفن و سازندش میکردم ...
اَه ! آخه ۸ صبحم وقته زنگ زدنه؟!
*بله ؟
-سلام ٬ از آندو تماس میگیرم ! میخواستم ببینم غذای دیشب چطور بود ؟
*خوب ٬ ممنون ! ( زنیکه ی روانی مردم آزار ! پول میدیم صبحم از خواب بیدارمون میکنی؟! مرده شورتونو ببرن که فرهنگ این کارا رو هم ندارین ! )
-متشکرم . خداحافظ .
* (تق ... )
اومدم پشت پنجره ببینم چقدر برف نشسته . باد میومد و برفا رو اینور اونور میبرد ...
هیچی رو زمین نشسته بود !
یهو خشکم زد ...
صورتشو با یه پارچه سفید بسته بود . دماقش کاملآ قرمز شده بود ٬ دستاش کبود ...
مُردم ... درست هم سن باباییم (بابا بزرگ) بود ...
حس انسان دوستیم گل کرد . بدو بدو لباس پوشیدم ٬ یه لیوان چایی داغ با یه قندون گذاشتم تو یه بشقاب ...
با کلی غرور که آره دمم گرم ٬ ببین من چه توپم ٬ ای ول و اینا ...
رفتم تو کوچه ...
نبود
نبود
نبود ...
انگار فقط خدا میخواست من و از تو رختخوابم بکشه بیرون ٬ بگه آدم باش !
خوابم نمی بره ...
صدای کشیده شدن جاروش رو زمین مثل این میمونه که با چنگال رو مغزم میکشن ...
پ.ن ۱ : دریغ که خدا هم با اون عظمتش نفهمید من آدم نمیشم !
پ.ن ۲ : تلفن بیسیمی هم خوب چیزیه ها !