تبليغاتX
زورتاک

 

یه ارزو بیشتر ندارم اونم اینکه همه ی ارزوهام براورده شه !

 

 

+  84/06/29   ساعت     0   کوچک  | 

       

                           

اگه همه جا تاریک بود چه خوب می شد !

اگه همه کور بودن ... وه که چه خوب بود ...

دیگه دستات میشدن چشمت ...  دیگه چشما نمیشدن عقلت ...

دیگه کسی رو از رو چشماش نمی خواستی ... فقط واسه دستاش می خواستی ! دستایی که اگه تو

دستت بودن  دلت گرم بود ,  دستایی که داغیش هزارتا حرف داشت تو خودش ...

دلم نور نمیخواد !

همه جا باید تاریک باشه ...

نور که باشه دروغ میاد ... نور که باشه برق چشما دیده میشه !

تاریک که باشه فقط دستاته که راه رو نشون میدن !

به امید روزی که خورشید واسه همیشه بخوابه  ...

 

پ.ن : خوب که فکر میکنم میبینم  نکنه داغی دستاش از فشار خونه ؟!  اخه گویا برق چشماش از الودگی هوا بوده !!!!

 

 

+  84/06/27   ساعت     0   کوچک  | 

دلم بارون میخواد ... بهش بگو بارون بباره ... تورو خدا بهش بگو بارون بباره . مگه نه اینکه همه چی

دست اونه ؟! مگه نه اینکه هرچی بخواد همون میشه ؟! بهش بگو اگه سختشه نمیخواد واسه همه جا

ابرای آبدار(!) بفرسته . یه تیکه ابر کوچولو به اندازه ی پنجره ی اتاقم بسه ... یا اگه نه باشه قبول ... یه ابر

کوچولو به اندازه ی کف دستام بسمه !(ولی بهش بگو دستام تپلیه! شاید باید بدونه چقد ابر واسه دو تا

دست تپلی بسه ...) . بهش بگو انقدر ازت دور شدم که دیگه صدامو نمی شنوی . شایدم خوابی !

اخه من که دختر بدی نبودم . خودت گفتی زودی جوابمو میدی ... اره اره ... حتما خوابی !

دختر کوچولو که بودم شبا آرزوهامو  تو یه تیکه کاغذ کوچیک می نوشتم میزاشتم زیر بالشتم ... اخه

بهم گفته بودن پستچی هاش شبا میان نامه های ما کوچولوها رو براش می برن ! هیچ وقت هیچ کدوم

از نامه هام بی جواب نموند ... همیشه یک کم بعدش اونی که میخواستم  پیشم بود .

امشب هم براش نامه می نویسم میزارم زیر بالشتم... میدونم دیگه دختر کوچولو نیستم اما قد همون

دختر کوچولو دوسش دارم ...

بگو امشب بارون بباره ...

 

+  84/06/24   ساعت     0   کوچک  | 

                                 

Little girl and her father were crossing a bridge. The father was kind of scared so he asked his little daughter, "Sweetheart, please hold my hand so that you don't fall into the river." The little girl said, "No, Dad. You hold my hand." "What's the difference?" Asked the puzzled father. "There's a big difference," replied the little girl. "If I hold your hand and something happens to me, chances are that I may let your hand go. But if you hold my hand, I know for sure that no matter what happens, you will never let my hand go." In any relationship, the essence of trust is not in its bind, but in its bond. So hold the hand of the person whom you love rather than expecting them to hold Yours

 

+  84/06/22   ساعت     0   کوچک  | 

 سنگ هم ديوار مي سازد هم پل ...    

          

+  84/06/22   ساعت     0   کوچک  | 

  • - از ده تا چندتا دوسم داری؟!
  •   ۹ . ۹

 

پ.ن  : درست همون حسی به ادم دست میده که تو کافی شاپ

باید یه کم از نوشیدنیت ته لیوان باقی بمونه تا همه بگن کارش درسته !!!

 

 

 ( برای حفظ کانون گرم خانواده مجبور شدم مطلب قبلی رو پاک کنم ! عذر می خوام از کسانی که منو با کامنت هاشون ذوق مرگ کردند و مجبور شدم پاکشون کنم ! )

 

+  84/06/20   ساعت     0   کوچک  | 

                   
+  84/06/19   ساعت     0   کوچک  | 

 با یه غوره سردیش می کرد و با یه مویز گرمی ! تصمیم گرفتم انگور باشم !

 

+  84/06/19   ساعت     0   کوچک  | 

+  84/06/17   ساعت     0   کوچک  | 

هنوز نمی دونم چی می شه !

هنوز نمی دونم جواب چیه !

هنوز نمی دونم  چیکارم !

اما می دونم بهترین  رو برامون می خواد ...

خدا کنه بهترین من بهترین توام باشه !

 

+  84/06/17   ساعت     0   کوچک  | 

 ! I Chose The Ascending Path Because My Heart Drives Me Toward It . " Upward ! Upward ! Upward ! " My Heart Shouts , And I Follow It Trustingly

  

+  84/06/16   ساعت     0   کوچک  | 

روزی مردی خواب عجیبی دید .

دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای انها نگاه می کند.

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند , باز می کنند و انها را داخل جعبه هایی می گذارند .

مرد از فرشته ای پرسید : شما چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت : اینجا بخش دریافت است و ما دعاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .

مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و انها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است , ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و فرشته ای را دید که بیکار نشسته.

مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید ؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده , باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده , فقط کافیست بگویند : خدایا شکر .

 

+  84/06/15   ساعت     0   کوچک  | 

    با گذشت زمان، نيرويي مرموز تلاش خود را براي اثبات آن که تحقق افسانه شخصي غير ممکن است، آغاز مي کند..

 

+  84/06/14   ساعت     0   کوچک  | 

+  84/06/10   ساعت     0   کوچک  | 

نیایش من ناله های یک گدا نیست,اقرار به عشق نیز نیست .

نیایش من محاسبات حقیر و پست بک کاسبکار نیز نیست :

به من ببخش تا به تو ببخشم .

 

 

 

+  84/06/09   ساعت     0   کوچک  | 

دوست من!
 
به خاطر داشته باش که:
 
خنده ها نه طعنه روزگار است به تاريکي شب و نه هواي مسموم ماندگار
 
خنده ها نورهاي رنگ باخته روزگارند و بوي تعفن وار گذرا
 
خنده ها حکم قاطع اعدام نيست ، اغاز بازي کودکانه عدالت است و عدالت اختراعي است براي توجيه ناتوانيها
 
خنده ها سبزه ی نفرت بار بهار است ، در رقابت با زرد مطبوع پاييز
 
خنده ها تعبير فلسفي قدرت نيست ، نشان مسلم شگفتي است
 
خنده ها مسير اشتباه وجدان است ، در موازات با گامهاي ديگران
 
و ديگران..............
 
ديگران نه نقشهاي حک شده اند و نه بودن هاي باور پذير
 
ديگران همان  عابران نقابدارند که هرگز پديدار نميشوند
 
همانهايي که شايعه بودنشان نقل محافل است ولي فلسفه بودنشان هنوز به اثبات نرسيده است
 
همان نقشهاي رنگين پشت ديوار
 
همان مردگان هميشه حاضر
 
همانهايي که تو از اين پس نه بودنشان را ميبيني و نه خنده هايشان را ميشنوي
 
پس زندگي کن به شيوه خودت به راهي که اين بار تو برگزيده اي
 
درست يا غلط
 
زندگي کن نه از روي جبر که از روي اختيار
 
و بدان که اين اراده توست که روزگار را رقم ميزند
 
اراده اي که تنها و تنها از ان توست...
 
 
پ.ن : از وبلاگ سوده  Take it EZ    
 
+  84/06/08   ساعت     0   کوچک  | 

توام مثل من تو غصه کم میاری ... نرو

 

+  84/06/07   ساعت     0   کوچک  | 

ذهن صبور است و خود را سازگار می کند .

 ذهن از بازی خوشش می اید ;

اما دل وحشی می شود و به بازی تن نمی دهد ;

دل احساس خفگی می کند و برای دریدن تور جبرها هجوم می برد  !

 

 

+  84/06/04   ساعت     0   کوچک  | 

                                    

Hello God, I called tonight. To talk a little while...I

 need a friend who'll listen To my anxiety and trial...

 You see, I can't quite make it through a day just on

 my own...I need your love to guide me, So I'll never

 feel alone.

 

 I want to ask you please to keep, My family safe and

 sound. Come and fill their lives with confidence For

 whatever fate they're bound.

 

 Give me faith, dear God, to face each hour throughout

 the day, And not to worry over things I can't change

 in any way.

 I thank you God, for being home And listening to my

 call, For giving me such good advice When I stumble

 and fall.

 

 Your number, God, is the only one That answers every

 time. I never get a busy signal, Never had to pay a

 dime.

 

 So thank you, God, for listening To my troubles and my

 sorrow.  Good night, God, I love You, too, And I'll

 call again tomorrow!

+  84/06/02   ساعت     0   کوچک  | 

تکیه کن بر شانه های ترد من آرام
تا سرود صبح سرشار نفس باشد
تا نرويد خستگی در ذهن نیلوفر
تا برای آشتی یک بوسه بس باشد

می شناسم من تو را اسم شبت دریاست
با صدایت عطر شبنم های شفاف است
خوب میدانم که وقتی برف میبارد
آسمان قصه هایت باز هم صاف است

خوب میدانم که میدانی کدامین ابر
گونه های تشنه یک دشت را بوسید
خوب میدانم که میدانی کدامین شعر
در کتاب کهنه پندارها پوسید

با تو هستم ای بلوغ ممتد باران
چشمهایت گویی از اقلیم باورهاست
رنگ اعجاز عطش بار نگاه خاک
رنگ پرواز نفس ساز کبوترهاست

خوب من امروز اگر فریاد محبوس است
پشت لبها پشت استعداد طوفانها
یا اگر یخ بسته در سرمای یک ابهام
عشق ها اندیشه ها دلها و ایمان ها

چشمهای خسته را برقی نمی کاود
یا نمی ریزد نوازش از نگاه یاس
در سکوت تار این شبها صدایی نیست
می خراشد سینه ها را قحطی احساس

جستجو کن شانه های بی ریایم را
شانه هایم را بخوان از عمق دلتنگی
شانه هایی را که یک شب موج با خود برد
آسمان زد چشم ها را رنگ بی رنگی

شانه هایی را که مثل باد وحشی بود
شانه هایی را که با خود درد مبهم داشت
شانه هایی را که وقتی ناگهان گم شد
گریه هایت تکیه گاهی خسته را کم داشت

 شعر:قاسمی

 

 

+  84/06/01   ساعت     0   کوچک  |