
سال های حیرانی که تمام شد جانی تازه گرفت . باوری تازه که رگ هایش را می سوزاند . جریانی تازه در رگ هایی آمده بود که کمی قبل تر به مردابی می مانست !
بستن چشم ها و گرفتن دست ها و راه رفتن روی لبه ایی باریک که معلوم نبود به کدام سمت سقوط خواهی کرد ! پرتگاهی عمیق یا...
رفتن و رفتن و خواستن !
اما !
مگر این اما ی لعنتی تنهایت می گذارد ؟! اما اما اما !
پ.ن : پوچ
می زنم برای روز هایی که می آیند و لبخند می آورند و سگرمه ها باز می شوند و باران می آید و تو می آیی و من بزرگ می شوم و تو می خندی و من باران ...
کم نیست این روزها ... خالی ست از هر بهانه و خنده ای ! چرا ؟ ب ی د ل ی ل ...
این ها که اینجایند روزهایشان طلایی می گذرد و شب هاشان مهتابی ... باران بیاید و نیاید روزها و شب هاشان رنگین است و پر هیاهو ... اما من ...
می دانی که نمیدانم کیستی و کجای این خاک نفس می کشی ... فکر می کنم این نوشته ها شاید روزی هدیه ی کوچکی باشد برای تویی که نمی دانستم کیستی و می نوشتم از تو به صد آشنایی ...
می دانم بیایی و ببینی در و دیوار این خانه سیاه است دلت می گیرد ... می شکند ٬ غصه ورش
می دارد ...
بخند و بدان هیچ رنگی این همه اینجا را برای من گرم و دلپذیر نمی کرد . بخند و بدان همین سیاهی ها روزی خانه ی امنی برای تو می شود ... فقط کافی ست کمی درنگ کنی . چشمت که عادت کند خو می گیری و دیگر دل نمی کــَنی م ی د ا ن م (:
از همین حالا دوستت دارم (: اول ~